از نفت مصدق تا تنگه هرمز
جهان سیاست، ظاهری آرام دارد؛ اما در اعماق آن، جریانهای پنهانی از قدرت، ترس و استقلالطلبی جریان دارد. ایران در یک قرن اخیر، هرگاه خواسته بر «سرنوشت خود مسلط باشد»، ناگهان به مسئلهای جهانی تبدیل شده است. یکبار با نفت، بار دیگر با اورانیوم، و امروز با تنگه هرمز. گویی جغرافیای ایران محکوم است هر چند دهه یکبار، نظم ژئوپلیتیک جهان را به چالش بکشد.
در دهه ۱۳۳۰، دکتر محمد مصدق صنعت نفت ایران را ملی کرد. از نگاه ایرانیان، این اقدامی بدیهی و حتی دیرهنگام بود. اما در چشم قدرتهای بزرگ (به ویژه بریتانیا)، این تصمیم چنان هولناک بود که گویی نظم جهانی ترک برداشته است. غرب تازه فهمیده بود ملتها ممکن است روزی به این نتیجه برسند که منابع طبیعیشان واقعاً متعلق به خودشان است؛ کشفی خطرناکتر از شکافتن اتم.
بحران اقتصادی یا بحران فلسفی؟
بحران نفت در دوران مصدق، در ظاهر نزاعی اقتصادی بود، اما در عمق، دعوایی فلسفی بر سر «حق تعیین سرنوشت» بود. پرسش اصلی این نبود که نفت متعلق به چه شرکتی است؛ پرسش واقعی این بود: آیا یک ملت حق دارد قواعد بازی را خودش تعیین کند؟
اسناد بریتانیایی نشان میدهد که لندن، ملی شدن نفت ایران را خطری برای نظم مستقر و مقدمهای برای گسترش موج استقلالطلبی در خاورمیانه میدانست. ترس عمیقتر این بود که دیگر ملتها هم ناگهان دچار این توهم شوند که شاید بتوان بدون قیم خارجی زندگی کرد.
امروز، هفتاد سال بعد، جهان دوباره با ایران بر سر انرژی دچار اضطراب شده است. اما این بار نه بر سر خود نفت، بلکه بر سر گلوگاهی که نفت باید از آن عبور کند: تنگه هرمز. باریکهای آبی که اقتصاد جهانی هر روز با ترس از آن عبور میکند، شبیه بیماری که حیاتش به عبور قطرهای خون از یک رگ باریک وابسته باشد.
تنگه هرمز صرفاً یک آبراه نیست؛ نوعی اعتراف جغرافیا به بیعدالتی تاریخ است. جهان مدرن که هزاران کیلومتر دورتر درباره آزادی تجارت سخن میگوید، ناگهان بقای اقتصادش را وابسته به چند کیلومتر آب در جنوب ایران میبیند.
تغییر موازنه قدرت؛ از «تماشاچی مؤدب» تا «بازیگر مستقل»
امروز نیز مسئله هرمز، بسیار فراتر از چند نفتکش و ناو جنگی است. نزاع اصلی بر سر «معنا» ست؛ اینکه چه کسی حق دارد امنیت انرژی جهان را تعریف کند و چه کسی صرفاً باید نقش تماشاچی مؤدب را بازی کند.
این دقیقاً همان الگویی است که گراهام الیسون با الهام از روایت توسیدید، «تله توسیدیدی» نامید. در این نظریه، جنگ زمانی آغاز میشود که یک قدرت مستقر (اسپارت) از قدرتگیری یک قدرت نوظهور (آتن) بترسد.
قدرتهای بزرگ معمولاً وقتی نمیتوانند کشوری را قانع کنند، سعی میکنند آن را خسته کنند. تحریم، شکل مدرن همان محاصرههای قدیمی است؛ فقط با کتوشلوار دیپلماتیک و واژگان شیکتر.
پس از ملی شدن نفت، بریتانیا ایران را وارد محاصره اقتصادی کرد. مصدق بعدها در دادگاه نظامی جملهای گفت که هنوز هم بوی تاریخ میدهد:
«بزرگترین گناه من این بود که صنعت نفت ایران را ملی کردم.»
الزام حقوقی در مقابل تهدید امنیتی
مصدق تصور میکرد اگر ایران بتواند حق خود را با زبان حقوق بینالملل توضیح دهد، جهان منصفانه قضاوت خواهد کرد. اما جهان سیاست، همیشه آنقدرها هم دادگاه عادلانهای نیست. با این حال، او یک حقیقت مهم را فهمیده بود: کشوری که نتواند مطالبهاش را به «حق حقوقی» تبدیل کند، دیر یا زود در روایت قدرتهای بزرگ به «تهدید» تبدیل میشود.
امروز نیز ایران در مسئله هرمز، دقیقاً در برابر همین انتخاب تاریخی قرار دارد:
• اگر این پرونده صرفاً در سطح ادبیات امنیتی و نظامی باقی بماند، جهان بهسادگی آن را به بحران تبدیل خواهد کرد.
– اما اگر ایران بتواند بر مبانی حقوق دریاها، اصل حاکمیت ملی و قواعد شناختهشده حقوق بینالملل تکیه کند، میتواند از موقعیت «متهم ژئوپلیتیک» به جایگاه «بازیگر حقوقی» منتقل شود.
ایران، نه یک ابرقدرت جهانی مانند چین است و نه در جایگاه رقابت هژمونیک با غرب قرار دارد. اما رفتار قدرتهای بزرگ در برابر تهران، شباهتی معنادار با همان الگوی تاریخی دارد: هرگاه کشوری بخواهد از نقش حاشیهای خارج شود و در معادلات ژئوپلیتیک سهم بیشتری مطالبه کند، ناگهان واژههایی چون «بیثباتی»، «تهدید» و «خطر برای نظم جهانی» وارد ادبیات سیاسی میشوند.
به نظر میرسد موفقیت ایران در پرونده هرمز، به این بستگی دارد که از موضعی پایدار بر حقوق بینالملل، قواعد دریایی و زبان دیپلماسی تکیه کند؛ زیرا در جهان معاصر، حتی جغرافیا هم بدون مشروعیت حقوقی، دوام چندانی ندارد.





